اینجا "رفسنجان" ...
دبستان من اما مدتی است که متروکه شده و من این را نمی دانستم. امروز که قدم داخل آن آن هم بعد از حدود سی سال گذاشتم، دلم هری پایین ریخت. درها کنده شده بودند، کلاس ها پر از آشغال و خرت و پرت، از یکی از کلاس ها سگی به یکبار بیرون آمد و به بیرون فرار کرد،فضای غمباری بر کلاس ها و سالن و دفتر قدیمی آن حاکم شده بود. هنوز بر در و دیوار می شد کارهایی که بچه ها انجام داده بودند مثل نقاشی، شعر، روزنامه دیواری و ... را دید و این غصه مرا بیشتر می کرد. با دیدن یک چیزی در گوشه یکی از کلاس ها خیلی خوشحال شدم. همیشه آرزو داشتم یکی از آن میز و نیمکت های چوبی قدیمی- در حال انقراض- گیرم می آمد تا آن را به خانه بیاورم و من که می دانستم این میز و نیمکت به زودی سر از زباله دانی در خواهد آورد آنها را برداشتم و با خودم به خانه آوردم تا کنار کتابخانه کوچکم بگذارم. یادم می آید آن زمان که هر کار می کردیم نمی توانستیم مانع ریختن جوهر مرکب روی میز شویم و علیرغم دقت زیاد، یکباره دستمان به شیشه جوهر می خورد و ... حالا من یک میز و نیمکت قدیمی دارم که روی آن می نشینم و در خیالاتم دنبال آن گربه ای می گردم که در کتاب فارسی اول دبستان به دنبال یک کلاف نخ بازیگوشی می کرد. یاد آن روزها بخیر این روزها بهتر از هر وقت دیگری می توان رد پای خدا را این طرف و آن طرف مشاهده کرد.درختانی که تا همین دیروز، گویی گرد مر گ بر آنها پاشیده اند، به زندگی سلامی دوباره کرده اند. قلم موی سحر آمیز خداوند، ته رنگی از سبز ملایم بر سر و روی گلها و درختان کشیده است.گل ها و گیاهان اما هنوز خمیازه می کشند و دستی به چشمانشان می مالند. چشمانی که از خواب یکساله پف کرده اند، گویی دوست دارند دوباره بخوابند اما این صدای شیطنت آمیز گنجشکان بازیگوش است که نمی گذارد تا آنها دوباره پلک بر هم بگذارند.قاصدک ها، عطری از گل های شب بو به خود زده اند و برای جشن تولد بنفشه ها آماده شده اند.کنسرت باشکوه این ضیافت بهارانه را بلبلکانی بر عهده گرفته اند که از هنرستان غزل های زیبای بهار،مدرک عالیه غزلخوانی گرفته اند. وعده آنها دشت شقایق های وحشی، کنار رودخانه است. بـهـــار، فصل اعجاز قدرت خداوند در نظر همه کسانی است که نشانه ها را دنبال می کنند. کسانی که قدرت خداوندی را در درختانی می بینند که از سرشاخه های خشک آنها، جوانه های زندگی سر زده است، کسانی که از جیک جیک گنجشکان،تسبیح و تقدیس خداوند را می شنوند، از زنده شدن دوباره خاک بی جان، به تفکر در مرده شده مردگان در روز واپسین می پردازند و در یک کلام، به قدرت بی مثال خداوندی پی می برند که خلق می کند، می میراند و باز زنده می کند... خیلی دلم به حالش سوخت.اولین چیزی که در ذهنم تداعی شد، نجابت مردم بود. مردمی که مسوولان ما هر وقت گفتند آنها به صحنه آمدند، در برف و باران، در سرما و گرما، در عافیت و مریضی و ...با خود گفتم خدا از سر آن نمایندگانی نگذرد که عوض این که وقت خود را برای تصویب قوانینی صرف کنند که مشکل معیشت و بیکاری و مسکن مردم و ازدواج جوانان را حل کند، به سیاسی کاری و جناح بازی و انحصارگرایی قومی قبیله ای مشغول می شوند.
۲- از سر و وضعش معلوم بود که وضعیت مالی مناسبی ندارد. منتظر بود تا تعرفه رأی گیری را به دستش بدهند.همدیگر را می شناختیم. گفت: رفتم دو کیلو گوشت بگیرم دیدم باید حدود ۴۰ هزار تومن پول بدم،حقیقتش پول نداشتم، گفتم ولش کن! گوشت نمی خوام، حالا که تا اینجا اومدم برم رأی بدم شاید دیگه بعدش فرصت پیدا نکنم بیام... و من به سرسلامتی! همه مسوولان محترمی که می بایست آنجا بودند و عرق شرم می ریختند، عرق شرم ریختم!! قضیه را کمی سیاسی کنیم. زمان تبلیغات انتخابات،بعضی مواقع شایع می شد که اعضاء ستاد تبلیغاتی فلان کاندیدا، شبانه ستاد کاندیدای رقیب را آتش زده اند.آن موقع با خود می گفتیم چه کار بدی! اما سال بعد و سال های بعد تازه می فهمیدیم که نه بابا! این کار در واقع یک نوع خود زنی سیاسی بوده برای تخریب چهره رقیب. یعنی خودشان ستاد خودشان را آتش می زدند تا از این کار به نفع خودشان و به ضرر رقیبشان خود زنی سیاسی کنند و الان اگر کسی بخواهد این ترفند را تکرار کند زود دستش را می خوانند. دست و دلبازی های دولتمردان در زمان انتخابات یکی دیگر از حربه هایی بود که متاسفانه در نزدیکی انتخابات شکل ملموس تری به خود می گرفت تا مردم را به پای صندوق های رای بکشاند. باور کنید آن موقع اگر چه خیلی ها علت این حاتم بخشی را می دانستند اما خیلی ها هم نه...اما اما! باور کنید در حال حاضر که شعور سیاسی قریب به اتفاق مردم به طرز عجیبی بالا رفته است استفاده از این حربه های نخ نما شده، اصلا کار درستی نیست. همه صغری کبری ها را چیدم تا این را بگویم که بابا! ریختن حقوق معلمان ۵،۶ روز مانده به سر برج، و وعده پاداش و اضافه حقوق و ...توهین به شعور این عزیران و در واقع توهین به شعور مردم است. آن هم مردم نجیبی که سی و سه سال است نشان داده اند که علیرغم خیلی از مشکلاتی که از تورم و گرانی و بیکاری و ... داشته اند وفادار این نظام و انقلاب هستند. پس خواهشاْ از این حربه های نخ نما شده و مستعمل برای مردمی که امتحان خود را بارها پس داده اند استفاده نکنید. ۲۲ بهمن... ۲۲ بهمن.... روز از خود گذشتن، روز پیروزی ما ، روز نجات میهن... ۲۲ بهمن... ۲۲ بهمن همه عشقمان در این خلاصه می شد تا در کلاس، کاغذهای رنگی بزنیم و گوی های زرد و قرمز و سبز را از دیوار کلاس آویزان کنیم. گروه سرود تشکیل می دادیم و شب در خانه چقدر تمرین می کردیم تا شعرها را حفظ کنیم. بوی گل سوسن و یاسمن آید عطر بهاران کنون از وطن آید... نمایشنامه اجرا می کردیم آن هم در حالی که با پودر بچه برای خودمان ریش درست می کردیم و پشم بز و گوسفند را با چسب مایع به سر و صورتمان می چسباندیم. شور و شوق آن روزها هنوز از خاطرم نرفته. تلویزیون که سرودهای آن زمان را پخش می کند دلم می گیرد. بیشتر یاد همکلاسی های ام می افتم که الان هر کدام از آنها در گذر زندگی به بایگانی ذهنم سپرده شده اند. حتی بعضی از آنها از دنیا رفته اند. یکی تصادف کرده است، یکی زمان سربازی بر اثر حادثه جان خود را از دست داده استُ یکی سرطان گرفته و مرده است و ... به راستی بعضی وقت ها چقدر بهانه برای دلتنگی زیاد می شود. « دیشب جایی بودیم بنده خدا تو خونه شون ماهواره داشت. یک برنامه ای داشت خیلی عالی بود در مورد انسانهای اولیه و طرز زندگیشون می گفت... « چند روز پیش رفته بودیم جایی میهمانی. اتفاقی نگام به تلویزیون افتاد. نمی دونم این شبکه چیه؟ من و تو؟! ما و شما؟ نمی دونم به خدا اما برنامه ش بد نبود در مورد انسانهای ثانویه و طرز زندگیشون.... « می گن نوری زاده تو ماهواره در مورد انتخابات ایران گفته مردم اگه این بار تو انتخابات شرکت کنن... یکی نیست بگه بنده خدا آخه چرااین قدر دست به عصا؟! خجالت می کشی بگی من تو خونه ام ماهواره دارم؟ این که خجالت نداره... چرا دیگه خودت رو اذیت می کنی دیشب اینجا بودم ... دیروز انجا بودم.. فرهنگ استفاده مهمه ( که خیلی از ما نداریم) پرده دوم: دو تا داداش نشستن دارن برنامه « عشق ممنوع» رو نگاه می کنن. نامزد داداش سومی هم کمی آن طرف تر دو تا چشم داره و دو تا دیگه هم قرض کرده تا مبادا سکانسی رو از دست بده. تو فیلم دختره با یه وضعی داره برا نامزدش قر و قمیش می آد. مرد جوان هم هی اونو نوازش می کنه و می بوسه و ... یا درجه امل بودن من کمی تا قسمتی بالاست یا این چیزها امروزه در بین مردم حل شده س. اما نه ! باید باور کنیم خیلی از ما مردم حیا رو خوردیم و خجالت رو قی کردیم.تکرار، زشتی کار را در نظرمان بی اهمیت کرده است. پرده سوم: دنبال چیزی می گردیم اما نمی دانیم کجا گذاشتیمش. تا همین چند وقت پیش... ببخشید تا همین چند سال پیش، پیشمان بود اما گمش کردیم.بهتر است یک آگهی به روزنامه بدهیم و برای یابنده آن مژدگانی تعیین کنیم: باسمه تعالی هویت خود را گم کرده ایم. از یابنده تقاضا می شود با تلفن ماهواره ای۱۲۴۰۰۰-۳۱۳-۱۴ تماس حاصل نموده و مژدگانی دریافت نماید نمی دانم چرا این احساس در من به وجود آمده است که دنیا به ایستگاه آخر خود رسیده است، نه! اشتباه نکنید! منظور من دوره آخر الزمان نیست که آن ، بحث جداگانه ای را می طلبد،منظور من این است که دنیا هر آن چه داشته برای ابناء بشر رو کرده و اکنون دیگر، چیز جدیدی ندارد و یا به عبارت دیگر، رغبتی ندارد که چیز دیگری عرضه نماید. درست است که هنوز درک و فهم بشر به بسیاری از حقایق این جهان پهناور در عرصه های گوناگون دست نیافته اما نمی دانم چرا چیزی در درون من می گوید که آخر دنیا فرا رسیده است. شتاب فزاینده زمان را در نظر بگیرید! روزها و شب ها به چه سرعتی از یکدیگر سبقت می گیرند! دوران کودکی و دانش آموزی را یادتان هست؟ سه ماه تعطیل چقدر کش دار و بلند به نظر می رسید به طوری که گاهی از کشدار بودن آن خسته شده و ارزوی تمام شدن ان را می کردیم، یا تعطیلات نوروز همین طور، اما الان چه؟ هوز از پای سفره هفت سین بلند نشده ایم که فروردین تمام می شود، بهار را درست پشت سر نگذاشته ایم که تابستان، نیامده می رود و جای خود را به زمستان می دهد. و در ورای همه این گذر شتابان ثانیه ها، نوعی بی برکتی است که چون خوره به جان لحظه هایمان افتاده است و هر آن چه که در قالب ظرف زمان و مکان جا گرفته اند بی برکت شده اند. همین بی برکتی است که زندگی را نگران کننده ساخته است. زندگی مردم، حالتی تقلا گونه به خود گرفته و انسانها در این سگ دو زدن های مذبوحانه، سعی دارند از قطار سریع السیر زندگی عقب نیفتند و متاسفانه در گیر و دار همین دویدن هاست که ارزش ها و هنجارهای بسیاری در زیر دست و پا له شده اند و این دقیقاْ همان چیزی است که باعث شده اپیدمی بی برکتی در همه جا گسترش پیدا کند و اکنون از قطار زندگی که همیشه با گذر از جاده های سر سبز امید و آرزو سوت امیدبخش خود را در کوهستان دل و جان آدمی طنین انداز می کرد، جز دودی سیاه رنگ بر جا نمانده باشد... حال و هوای این روزها اقتضا می کند که گهگاهی زیارت هر چند کمتر کسی است که تا حالا کربلا نرفته باشد،اما! مدتی است که فهمیده ام پیرزن همسایه مان بعد از ۸۰ سال، هنوز تا مشهد هم نرفته است!
ایــن عکــــــس را در رفســــــــــنجــــــان گرفتـــــــــــــم
عاشورا بخوانم. زیارت عاشورا که تمام می شود یکی از
دعاهایم این است که: خدایا! هر کی دلش آرزوی کربلا داره هر چه زودتر تذکره ی کربلا رو نصیبش کن...اما...
| Design By : Pichak |

